|
زندگی همیشه شاد زندگي زيباست به شرط انكه با چشمي زيبا به آن بنگريم و از لحظه لحظه آن لذت ببريم
| ||
|
دوستان خوبم هرهفته یکی ازخاطرات پای سفره عقدرا اینجا میخوانید باغ شخصی زیبای حاشیه شهر ، یکی از املاک بسیارِ مرد متمولی بود که حالا با تعداد کمی میهمان از جمله یک بازیگر چشم رنگي سینما دخترش را به عقد مدرس یکی از دانشگاه ها در می آورد. در لابه لاي صحبت با پدر عروس كه او از زندگي خود و از دارايي هايش برايم سخن ها گفت ، پرسيد جهيزيه چه قدر بنويسم : مكثي كردم و گفتم هرچقدر شما صلاح مي دانيد و نهايت جهيزيه شد : يك ميليارد ريال. عروس بله اش را گفت در حالي كه با پشتوانه مادي قوي پدري كه مدام به حضار مي گفت : لطفا براي خوشبختي شون دعا كنيد ، وارد زندگي با مرد جوان درس خوانده مي شد. تجربه يك عاقد : اگر پدر اين عروس پدر عروس شما بود و يا پدر شما در حد پدر اين عروس متمول بود شما ميزان جهيزيه را چقدر انتخاب مي كرديد. در دومین پرسش از عروس دستم آمد که حال طبیعی ندارد و بغض گلویش را در دست گرفته و می فشارد. پس از سومین پرسش برای وکالت و بعد از أخرین جمله من که : عروس خانم وکیلم ؟ عروس لبی ورچید و صورتی در هم فشرد و دستی به بینی کشید و تکانی به خود داد... نشد که نشد .. با تلاش وافر زبانش باز شد که : با اجازه پدر و... بغض امانش را برید و زد زیر گریه.... در میان گریه به سختی بله ای از دهانش خارج شد و به گریه اش ادامه داد. هلهله ای شد و دستی زدند.نگاهی در اطراف چرخاندم. دو خانم که گویا خواهرانش بودند و یک مرد فربه به عنوان برادر و مادر عروس و پدر که کنار من نشسته بودند همه در حال گریه کردن بودند. از خانواده داماد کسی در میان جمعیت کم تعداد حاضر در سفره عقد نبود. پس از خطبه پدر عروس بلافاصله از سالن عقد خارج شد و به سمت منشی رفت و گفت : سند ازدواج رو به هیچ وجه به داماد ندین .. خودم میام می گیرم.... و رفت. بعدا مادر عروس هم همان را یواشکی از منشی خواست. داماد تنها و همراهان عروس رفتند اما در بیرون از ساختمان متوجه شدم که با همدیگر درگیری دارند. تجربه یک عاقد : تلاش من این بار برای یافتن واقعیت آنچه گذشت بی نتیجه ماند. 2عاقد منتظر ،،،عروس منتظر داماد هیچ عکس العملی نشان نداد... چندلحظه صبر کردم .. او واکنشی نشان نداد. نگاهم را به سمت میهمانان چرخاندم. هیچ کس .. هیچ جنبنده ای نجنبید. چند لحظه صبر کردم... خبری نشد. سمت نگاهم را به سوی داماد گرداندم... انگار نه انگار که خانم قند ساب با شادی و صدای رسا بعد از سومین درخواست وکالت من از عروس گفته بود : عروس زیر لفظی می خواد! سکوت همه جا را فراگرفته بود و من و عروس کماکان منتظر که دستی از آستین برآید و زیر لفظی نقدی ، جنسی ، چيزي را به عروس منتظر تحویل دهد تا "بله" را بر زبان جاری سازد. اما هيچ كس پيشقدم نشد كه نشد.... منِ منتظر ، ناچار شدم سكوت را بشكنم و عروس منتظر را از انتظار درآورم كه : كسي كه زيرلفظي نمي ده حداقل شما به من يه "بله" بده. و عروس كه نفس راحتي كشيد براي خروج از اين بن بست....بله گفت.... اما بازهم هيچ كس هيچ عكس العملي نشان نداد حتي دامادي كه وقتي در اول خطبه از او پرسيدم كه قبلا صيغه محرميت برايتان خوانده شده ؟ گفت بله.. اما بيشتر كه پرسيدم متوجه شدم اين شاه داماد حتي نمي دانست صيغه محرميت چه صيغه ايست. تجربه يك عاقد : عروس ممكن است تاپايان عمر با اين حس ايجاد شده در سر سفره عقد دست و پنجه نرم كند و شايد ... 1 موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه از مراسم عقد، داستان هاي كوتاه اموزنده [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:17 ] [ فروغ ]
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:57 ] [ فروغ ]
خــــدایا کمکـــ کنـــ دیــرتــر برنجمـــ... زودتر ببخشمـــ... کمتـــر قضاوتــــ کنم و بیشتـــر فرصت بدم . قصه ی این کرگدن قصه ی ماستــــ مـــا شاخی جلوی چشــامون نداریم که با اون همه ی دنیارو در دو طرفـــــ یه شاخ ببینیم ما ذهنمون پره از پیش فرضهــــا و پیش داوریهــــا... همه ی ما تصـــور میکنیم که بیطـــرفانــــه قضاوتــــــ میکنیم و منطبق بــــا واقعه...! مثل همین کرگدن رئالیستــــــ! مثلــــ اون تصــــور می کنیم که میون همه ی دنیـــــا یه شاخ زیبا وجــــود داره... و جهان دو نیمه ستــــــ، نیمی این سو و نیمی اون سوی شاخ..! غافل از اینکــــه رو ذهنمون عینکی نادیده هستــــــ....! قضاوت کــــــار سختیــــــــه.... لاله واژگون زرد!
موضوعات مرتبط: جملات زيبا، گل، پندهاي اموزنده ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:40 ] [ فروغ ]
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت. پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود. پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید. پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است. پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد. پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند. اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است. امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است. پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد. بهزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند. یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل پشمِ بی لک است . همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم! چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد. اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد. این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟ پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود. اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟! او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!البته این مسئله قابل تعمیم به کل نیست. همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت اما همگان را برای همیشه هرگز مواظب باشید فریب نخورید در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید .
موضوعات مرتبط: داستان هاي كوتاه اموزنده (طنز)، پندهاي اموزنده [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:11 ] [ فروغ ]
بیر یوواسیز قوشا دونسم اگر یک پرنده بی لانه شوم گوزدن آخان یاشا دونسم اگر اشکی جاری از چشم شوم انتظاردان داشا دونسم اگر از انتظار سنگ شوم یاددان چیخاتمارام سنی هیچگاه تو را از یاد نخواهم برد ![]() ![]() موضوعات مرتبط: شعرهای ترکی موضوعات مرتبط: تست هوش [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:31 ] [ فروغ ]
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:13 ] [ فروغ ]
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:4 ] [ فروغ ]
- نماز، برتر از همه عبادات، تجلی تمام واقعیات، منبع برکات، و کلید حل تمام مشکلات، و پاک کننده خطرات و خاطرات از قلب، و نور و روح عارفان و خالصان است. موضوعات مرتبط: ترجمه سوره الرحمن، ترجمه سوره یاسین ادامه مطلب [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:51 ] [ فروغ ]
می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری .... فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی ؛ چه زیبا شکل می گیری ... !!!
موضوعات مرتبط: عكس، پندهاي اموزنده، عكس حيوانات [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 23:26 ] [ فروغ ]
![]() ... من ،درد تو را، ز دست ،آسان ندهم دل برنکنم ،ز دوست، تا جان ندهم ... از دوست ،به یادگار،دردی دارم که آن درد، به صد هزار درمان ندهم ... موضوعات مرتبط: شعرهاي متفرقه زيبا [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 8:4 ] [ فروغ ]
مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ![]() ![]()
موضوعات مرتبط: شعرهاي متفرقه زيبا [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 1:26 ] [ فروغ ]
اگر نقاش مي بودم آسماني مي کشيدم که اگر شب هم مي بود برايش مي آوردم خورشيدي درخشان اگر نقاش مي بودم مي کشيدم جهاني که نه گرسنگي، نه گريه و نه ياس مي بود در آن اگر نقاش مي بودم اگر نقاش مي بودم...........................
http://www.janatifars.blogfa.com/
موضوعات مرتبط: جملات زيبا، عكس ادامه مطلب [ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 20:1 ] [ فروغ ]
کرد ه است
![]() موضوعات مرتبط: عكس [ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 22:41 ] [ فروغ ]
در مکتب تو همیشه شاگردم من دور از رخ تو همیشه پر دردم من در فصل بهار و روز استاد ببین بی نور معلم این چنین زردم من روز معلم برتمامی معلمان عزیز مبارک باد انشااله که قدردان زحمات این عزیزان باشیم موضوعات مرتبط: جملات زيبا [ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:43 ] [ فروغ ]
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد.
او پرسید : آیا خداوند هر چیزی را که وجود
دارد،آفریده است؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله. استاد پرسید:هر چیزی را؟ پاسخ دانشجو این بود:بله هر چیزی را. استاد گفت:در این حالت،خداوند شر را آفریده است.درست است؟ زیرا شر وجود دارد. برای این سوال،دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت لذت برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است. ناگهان،یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت:استاد،ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟ استاد پاسخ داد:البته. دانشجو پرسید:آیا سرما وجود دارد؟ استاد پاسخ داد:البته،آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ دانشجو پاسخ داد:البته آقا،اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک،سرما عدم تمام و کمال گرماست.و شئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما،اشیاء بی حرکت هستند،قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد.ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم. دانشجو ادامه داد:و تاریکی؟ استاد پاسخ داد:تاریکی وجود دارد. دانشجو گفت:شما باز هم در اشتباه هستید،آقا. تاریکی فقدان کامل نور است.شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید،اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید.منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود.تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. و سرانجام دانشجو پرسید:و شر،آقا،آیا شر وجود دارد؟خداوند شر را نیافریده است.شر فقدان خدا در قلب افراد است،شر فقدان عشق،انسانیت و ایمان است.عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.آنها وجود دارند.فقدان آنها منجر به شر می شود. و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند. نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود! ![]() [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:25 ] [ فروغ ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||